تبليغاتX
...رنگ تنهایی...

...رنگ تنهایی...

... ماندم تا بخوانم ترانه ای برای تو...

من تو را سخاوت مندانه به كسي هديه مي دهم
كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو ،
مهربانتر .
من تو را به كسي هديه مي دهم
كه صداي تو را از هزار فرسخ راه دور
در خشم - در مهرباني - در دلتنگي
در هزار همهمه دنيا ،
يكه و تنها
بشناسد .
من تو را سخاوت مندانه به كسي هديه مي دهم
كه راز آفتابگردان
و تمام سخاوتهاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند
و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي كوچك
برايش يك خاطره مشترك باشد .
او بايد از رنگين كمان چشمان تو
تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابي است
يا آن دلي كه من برايش مي ميرم
سرد و باراني است .
اي بهانه زنده بودنم
تو را سخاوت مندانه به كسي هديه مي دهم
كه قلبش بعد از هزار بار ديدن تو ،
باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همانطور عاشق ، همانطور مبهوت
وقار و جمال بي مثال .
آيا كسي پيدا خواهد شد
از من عاشقتر و از من مهربانتر براي تو .
تو را به او سخاوت مندانه با دنيايي حسرت ،
خواهم بخشيد  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 2:3  توسط ...تنها...  | 

وکوچه هر روز صبح دیوانه وار مرا می میرد.....

دخترک باکره

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 4:1  توسط ...تنها...  | 

 

دل تنگتم....www.orchid.blogfa.com 

                  اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟

                  بگو: دنيايي از عشق بود كه درحسرت رسیدن به كرانه عشق مرد.

                  بگو: ديوانه ی بت پرستی بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 20:4  توسط ...تنها...  | 

 

دیر گاهیست که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام

 

زيرباران به ياد تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:25  توسط ...تنها...  | 

 

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که نفست به سختی بالا بیاد؟

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که دنیا با همه قشنگی هاش به نظرت سیاه و سفید بیاد؟

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که خنده و گریه هات یکی بشه؟

تا حالا شده اونقد دلتنگ بشی که قدمهاتو سنگین برداری؟

تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟

صدات در نیاد ؟

وقتی سنگینی حرف های نگفته ات ، مثل بغض راه نفست رو می گیره چیکار میکنی؟

از بس که سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ...

داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم

می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ...

 

گفتم: عصر تابستاني و هوايي كه كم ديده اي...

 

  اين روز ها دل خيلي بهانه تو را مي گيرد

 

  هواي ديدن تو را دارد

 

  گفت : مي دانم همه چيز بهانه است

                       

بهانه اي براي شانه به شانه در حال و هواي هم بودن ،رفتن ، نشستن ،گريستنن .

 

  گفتم : چرا گريه !

 

  رفتن و نشستن درست ! اما گريستن را نمي خواهم نه!

 

  گفت : براي حرمت نگاه نگهبان تو

 

  براي يك دل دريا حرف نگفته

 

  گفتم : و براي هر آنچه كه گفتم و گفتم و نشنيدي

 

  براي آنچه خواستم و بودي ، خواستي و نبودم وبراي هر چه كه نمي دانم!

 

  گفت: در تمام اين سالها ، كه همه ازيادش برده بودند، تو تنها كسي هستي كه هستي

 

  گفتم: دراين دل دل دلواپسي ، عزيز دل !

 

                            وقتي تو هستي انگار همه نيستند

 

                                                  شب از آن شبها كه در عمرت كم ديده اي

 

                                                                                                           دريا دريا ستاره

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 14:35  توسط ...تنها...  | 

 

چه رسمی داره این دوره زمونه...

یه روزی یکی بهم گفت کاش قلب آدمها روی صورتشون بود...

 

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين می کنم من می توانم ! می شود !

 آرام تلقين می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد ، بهتر می شود ...

 فکری برای اين دلِ آرام غمگين می کنم ، من می پذيرم رفته ای و بر نمی گردی همين !

 خود را برای درک اين ، صد بار تحسين می کنم ، کم کم ز يادم می روی اين روزگار و رسم اوست !

 اين جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمين می کنم .

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 0:45  توسط ...تنها...  | 

اشک را به چشمانم آوردی

محبوبم

با گرمای کلامت که بر پیکرم می پیچید

مرا برای بودن بوسه باران کردی

هستی ام بخشیدی

و من اسیر آستانه ات ...

ميخواهم چيزي بگويم
آشنايي نيست
ميخواهم آوازي بخوانم
خلوت دل بخواهي نيست
تمام شد
ديگر از دست كلمات دلباخته من
هيچ ترانه تلخي ساخته نيست
هيچكس با من نيست
مانده ام تا به كه انديشه كنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس ميخوانم
چه غريبانه شبي ست
شب تنهايي من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 2:35  توسط ...تنها...  | 

 

سکوت را بهانه کن که عشق خواندنی شود ...

چه ساده زیر طراوت گل های باران خورده

غمگینی ابرها را نا دیده می گیریم ...

 

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ،

یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ،

یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،

یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،

یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته !

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه

می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ...

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به

اسرار عشق پی برد و زنده شد !

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 23:17  توسط ...تنها...  | 

 

گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم

 نه لبخندمي زنيم

 نه شکايت مي کنيم

فقط احمقانه سکوت مي کنيم ...

 

 سکوتم را به باران هدیه کردم ،
 
 تمام زندگی را گریه کردم ،

 نبودی در فراق شانه هایت ،

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:7  توسط ...تنها...  | 

 

آزاده (دختر پاییز)

امشب عجيب احساس تنهايي مي کنم ! ...

با تمام وجود حس مي کنم که هيچ کس نيست

هيچ کس ... نشسته ام ...

و به هر چه شکستني در جهان است مي انديشم ...

به شکل ماه در قاب حوض

و به خواب پشت پلک هاي بيدار ...

مي داني؟ ... با اين چشم هاي بسته

هرگز نخواهي توانست چشم انتظار آمدن کسي باشي ...

راستي دستهايت را هم از گوشهايت بردار

اينها که گفتم همه بي صدا مي شکنند ...

مثل دل يک دوست ... شايد بهترين دوست! ...

      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 3:19  توسط ...تنها...  |